سه شنبه , تیر ۶ ۱۳۹۶

اشعار عرفانی

الهی هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت،هر چه غیر از تو بود بینداخت

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند

***

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست

***

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم
نه ترسا نه یهودم من نه گبر و نه مسلمانم
نه شرقیم نه غربیم نه بریم نه بحریم
نه از ارکان طبیعیم نه از افلاک گردانم
نه از هندم نه از چینم نه ار بلغار و سقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم
نه از خاکم نه از آبم نه از بادم نه از آتش
نه از عرشم نه از فرشم نه ازکونم نه از کانم
نه از دنیا نه از عقبی نه از جنت نه دوزخ
نه از آدم نه از حوا نه از فردوس و رضوانم
هوالاول هوالاخر هوالظاهر هوالباطن
که من جز هو و یا من هو کس دیگر نمیدانم
مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم
دوئی را چون برون کردم دو عالم را یکی دیدم
یکی بینم یکی جویم یکی دانم یکی خوانم
اگر در عمر خود روزی دمی بی تو برآوردم
از آن روز و از آن ساعت پشیمانم پشیمانم
زجام عشق سر مستم دو عالم رفته ازدستم
به جز رندی و قلاشی نباشد هیچ سامانم
اگر دستم دهد روزی دمی با تو در این خلوت
دو عالم زیر پای آرم همی دستی بر افشانم
الا ای شمس تبریزی چنان مستم در این عالم
که جزمستی و سرمستی دگر چیزی نمی دانم

***

در بلا هم می‌چشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او

***

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننُمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا
یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علوی۳ ست، یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیّم از عالَم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا برِ دوست
به هوای سرِ کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
مِیِ وصلم بچشان، تا درِ زندان ابد
از سرِ عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز بَرَد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
و الله این قالب مردار به هم درشکنم