پنج شنبه , خرداد ۳ ۱۳۹۷
آخرین نوشته ها
  • مسلما در آفرينش آسمانها و زمين و در پى يكديگر آمدن شب و روز براى خردمندان نشانه‏ هايى است «190» همانان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مى‏ كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين مى‏ انديشند پروردگارا اين ها را بيهوده نيافريده‏ اى منزهى تو «191» آل عمران

  • خدایی که مرگ و زندگى را پديد آورد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد«2»همان كه هفت آسمان را طبقه طبقه بيافريد در آفرينش آن بخشايشگر هيچ گونه اختلافن مى‏بينى بازبنگر آيا خلل مى‏بينى«3»باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سويت بازگردد«4» ملک

  • اگر ما اين قرآن را بر کوه نازل مي‌کرديم مشاهده مي‌کردي که کوه از ترس و عظمت خدا خاشع و ذليل و متلاشي مي‌گشت. و اين امثال را براي مردم بيان مي‌کنيم باشد که اهل فکرت شوند. ( 21 ) حشر

  • این قرآن چیزى جز تذكرى براى جهانیان نیست، (۲۷) براى كسى از شما كه بخواهد راه مستقیم در پیش گیرد! (۲۸) پس به كجا مى‏ روید؟! (۲۶) تکویر

الهی هر که تو را شناخت ،هر چه غیر از تو بود بینداخت!

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی‏ حُبَّک‏ وَ حُبَّ ما تُحِبُّه‏ وَ حُبَّ مَن‏ یُحِبُّکَ وَ العَمَلَ َ الَّذِی ْ یُبَلِّغُنِی اِلی حُبِّکَ وَ اجْعَل‏ حُبَّک اَحَبَّ الاَشیاءِ اِلیَّ

خداوندا محبت خود را و محبت کسانی را که دوست داری و محبت کسی که تو را دوست دارد و عملی که مرا بسوی محبتت برساند را ؛ روزی ما بفرما و محبت خود را محبوب ترین چیزها نزد ما قرار بده.

در بلا هم می‌چشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او

***

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند

***

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست

***

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم
نه ترسا نه یهودم من نه گبر و نه مسلمانم
نه شرقیم نه غربیم نه بریم نه بحریم
نه از ارکان طبیعیم نه از افلاک گردانم
نه از هندم نه از چینم نه ار بلغار و سقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم
نه از خاکم نه از آبم نه از بادم نه از آتش
نه از عرشم نه از فرشم نه ازکونم نه از کانم
نه از دنیا نه از عقبی نه از جنت نه دوزخ
نه از آدم نه از حوا نه از فردوس و رضوانم
هوالاول هوالاخر هوالظاهر هوالباطن
که من جز هو و یا من هو کس دیگر نمیدانم
مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم
دوئی را چون برون کردم دو عالم را یکی دیدم
یکی بینم یکی جویم یکی دانم یکی خوانم
اگر در عمر خود روزی دمی بی تو برآوردم
از آن روز و از آن ساعت پشیمانم پشیمانم
زجام عشق سر مستم دو عالم رفته ازدستم
به جز رندی و قلاشی نباشد هیچ سامانم
اگر دستم دهد روزی دمی با تو در این خلوت
دو عالم زیر پای آرم همی دستی بر افشانم
الا ای شمس تبریزی چنان مستم در این عالم
که جزمستی و سرمستی دگر چیزی نمی دانم

***